انچه در پی می­آید هرنامی برآن نهاده شود اعم از شرح حال سفرنامه کتابنامه تفاوتی نمی کند اگر دانسته شود هدف انچه بدین شکل به نگارش در آمده چیست؟ بدیهی است هدفی که این نوشته ها تعقیب می کند ابتدا هدفی کلی است و آن امید دادن به دانشجویان هنرجویان و پژوهشگرانی جوانی که گام نهادن در راه پژوهش را ازهمان ابتدا با دیوارهای بلند محدودیتها و تنگناها و تنگدستیها و دهان های دایما گشوده برای نه گفتن کسانی که امکانات را در اختیار گرفته­ اند می­ بینند. اما اگر موضوع پژوهش که باید تلاش شودبی توجه به اعمال نظرهای کوته بینانه برای دوری از حوزه های انسانی و اجتماعی و حتی تاریخ یابی صحیح انتخاب شود راه تحقیق ولو کوره راه و مملو از سنگلاخ باشد از دستیابی بدور نیست .

سفرنامه ها

سفرنامه بخش بیست و سوم

بلافاصله نامه‌ای به اتاق بازرگانی کرمانشاه نوشتم و با ذکر برخی جزئیات، بخش‌های مثله‌شده و خط‌خطی‌شده متن اولیه را، که اکنون به‌صورت مقاله (برگرفته از متن نخست کتاب) در مجله آمده بود، برایشان فرستادم. به‌هرحال گویا آنجا انسان‌های نسبتاً موجهی بودند؛ موضوع را پی‌گیری کردند، به‌صورت کتبی و تلفنی آن را تأیید کردند و از من پوزش خواستند. البته من در پی انتقام شخصی نبودم، ولی به‌هرحال گاه سیر حوادث کاری را که باید بکند، می‌کند.

آقای «ق»، سردبیر مجله تعاونی مرکز، صرف‌نظر از آنکه مرا می‌شناخت، می‌شد گفت تا حدودی دوست من بود. پس از تماس به او گفتم شما موظفید پاسخ مرا به مقاله‌ای که از سوی یکی از شعبات تعاونی چاپ شده است، در مجله خود چاپ کنید. او این کار را کرد و مقاله را، که بی‌نهایت تند و بی‌پروا و افشاگر بود، در شماره بعدی مجله چاپ کرد؛ که البته با وجود حسن نیت آن دوست، تردیدی ندارم به اشاره و موافقت بالادستی‌ها بود. از اشاره به یک مسئله نمی‌توانم بگذرم: اینکه چطور شد اداره پرطمطراق تعاونی‌ها، که روزی یکی از شعبه‌هایش در شهری کوچک در پاریس نمایشگاه می‌گذاشت، پس از اعلام میلیون‌ها زیان، اعلام ورشکستگی کرد؟ لابد کسانی می‌دانند.

من ماندم و مسئله چاپ کتاب‌ها، که با ماجرایی که از سر گذرانده بودند خود مشکلی بزرگ بود؛ به‌ویژه آنکه شرایط مالی مناسبی نداشتم. طی سه سال گذشته هرگز درخواستی برای خود نکرده بودم و کتاب خراسان، با توجه به شرایطی که در بالا اشاره شد، جز زیان درآمدی برای من نداشت. شاید پیش‌تر گفته باشم که بیشتر کتاب‌های من، جز دو یا سه مورد، دست‌کم تا مرحله لیتوگرافی و صفحه‌آرایی معمولاً با هزینه شخصی انجام می‌شد و در واقع کتاب را تقریباً آماده چاپ به ناشر می‌دادم.

این روش معمولاً چند زیان به همراه می‌آورد. جز هزینه‌های سفر و عکاسی و هزینه‌های جانبی که عملاً به حساب نمی‌آمد، برای هزینه‌های انجام‌شده، مانند لیتوگرافی و صفحه‌آرایی، نیز با محاسبه‌های سرانگشتی و کمرویی من، رقم قابل‌توجهی در نظر گرفته نمی‌شد. علاوه بر آن، من خود را عملاً از دریافت حق‌التألیف هم محروم می‌کردم. این بود که اگر از کتابی مانند «فرش ایران» یا «طراحان» درآمدی هم داشتم، به بهای کتاب دیگر می‌رفت.

بگذریم؛ هدف از این مرثیه مسئله چاپ دو کتاب کرمانشاه و کردستان بود. به‌ویژه کتاب کرمانشاه، که هم از نظر بی‌نظمی و به‌هم‌ریختگی صفحات و هم از نظر به یغما رفتن عکس‌ها، شاید نیازمند بازنگری و تأمین دوباره عکس‌ها بود که زمانی در حد زمان نخست می‌برد. از آنجا که به این کتاب، شاید به‌سبب سفر به مناطق زیبا و جنگ‌زده کرمانشاه، که تا درون یک پادگان هم گذر کردیم، و خاطرات بیشتر تلخی که از آنجا داشتم، دل‌بستگی داشتم، بسیار دلم می‌خواست آن را چاپ کنم. به نظر می‌رسید باید گشایشی پیش می‌آمد تا کتابی درباره فرش منطقه‌ای که چندان جاذبه‌ای هم برای ناشران ندارد (به‌ویژه آنکه با از بین رفتن برخی عکس‌ها ناچار بودیم برخی فرش‌ها را سیاه‌وسفید چاپ کنیم) به چاپ سپرده شود.

گشایشی که انتظارش را داشتم، به شیوه‌ای که هنوز نمی‌دانم، پیش آمد. من به شانس و تصادف و معجزه چندان اعتقاد ندارم، ولی به یاد نمی‌آورم در اثر چه حادثه‌ای این در به روی من گشوده شد.