انچه در پی می­آید هرنامی برآن نهاده شود اعم از شرح حال سفرنامه کتابنامه تفاوتی نمی کند اگر دانسته شود هدف انچه بدین شکل به نگارش در آمده چیست؟ بدیهی است هدفی که این نوشته ها تعقیب می کند ابتدا هدفی کلی است و آن امید دادن به دانشجویان هنرجویان و پژوهشگرانی جوانی که گام نهادن در راه پژوهش را ازهمان ابتدا با دیوارهای بلند محدودیتها و تنگناها و تنگدستیها و دهان های دایما گشوده برای نه گفتن کسانی که امکانات را در اختیار گرفته­ اند می­ بینند. اما اگر موضوع پژوهش که باید تلاش شودبی توجه به اعمال نظرهای کوته بینانه برای دوری از حوزه های انسانی و اجتماعی و حتی تاریخ یابی صحیح انتخاب شود راه تحقیق ولو کوره راه و مملو از سنگلاخ باشد از دستیابی بدور نیست .

سفرنامه ها

سفرنامه بخش بیست و دوم

پس از نزدیک به سه سال، کتاب کرمانشاه و کتاب کردستان به پایان رسید. (من در زمان نوشتن کتاب همدان، کار روی کتاب کرمانشاه را آغاز کرده بودم.) معمولاً وقتی کار نوشتن یک کتاب تمام می‌شود، حالتی میان غم و شادی با خود می‌آورد: شاد از اینکه کاری کرده‌ام که کمتر به‌صورت عناوینی مستقل و در عین حال جامع درباره فرش این دو منطقه، یعنی کرمانشاه و کردستان، نوشته شده است، و غمگین از اینکه به پایان سفرهایی فراموش‌نشدنی به درون مناطقی رسیده بودم که شاید کمتر بخت دیدار و آشنایی با مردمانشان را می‌یافتم.

به‌هرحال کتاب‌ها را، که معمولاً با دست و تا حد امکان با صفحه‌آرایی اولیه از نظر جای عکس‌ها و پانویس‌ها (که خود گاهی ارزشی بیش از متن داشت) و جز آن، در دو جلد جداگانه و با بیش از ۶۰۰ عکس، به معاون اداره‌ای که با او کار می‌کردم و روابط نسبتاً خوبی با من داشت تحویل دادم.

طبیعتاً دیگر کار مستقیمی با جهاد نداشتم. علاقه و تعهدم به کار نیز سبب شد که حتی بخشی از حق‌التألیف خود را در جریان سفرهای طولانی و کار تمام‌وقت مطالبه نکنم. پس از مدتی، که بسیار بیش از زمان لازم برای بررسی و اعلام نتیجه و آغاز مرحله چاپ گذشت و خبری نرسید، برای پی‌گیری، که بعدها چندین بار تکرار شد، به دفتر جهاد مراجعه کردم.

در یکی از این دفعات، معاون مربوطه مجموعه‌ای پربرگ جلوی من گذاشت و با لحنی که به نظرم اندکی حالت اظهار تأسف داشت (البته آن زمان متوجه نشدم) گفت این نتایج بررسی است و نظراتی داده شده که باید بازبینی کنی و دوباره برگردانی. وقتی خواستم نگاهی به محتویات پاکتی که در دست داشتم بیندازم، گفت بهتر است آن را به خانه ببری؛ گویی می‌خواست جلسه را بی‌درنگ پایان دهد و از رویارویی احتمالی بپرهیزد.

جزوه را به خانه آوردم و با باز کردن نخستین صفحات، با موضوعی روبه‌رو شدم که شاید امروز دشوار باشد حجم و سنگینی و ابعاد داوری‌ای را که بی‌هیچ فاصله‌ای مستقیماً بر اعصابم وارد آمد و مرا آشفته کرد بیان کنم. تقریباً همان زمان موضوع را دریافتم و بعد که آرام‌تر شدم، تنها توجیهش این بود که این شرایط و سرنوشتی است که بر هر کار صادقانه، به مفهوم عام، و کار ملی و فرهنگی، به‌طور خاص، وارد می‌شود؛ و کسانی که می‌کوشند گوشه‌ای از بار این کاستی‌ها را که بر روح و جسم مردم افتاده است بردارند، چه انتظار دیگری می‌توان داشت؟

شاید پذیرفتنی نباشد که مسئله‌ای نسبتاً عادی مانند چاپ یک کتاب بر پایه قراردادی عادی را بتوان نمادی از یک مسئله ملی دانست، ولی با شرحی که در پی می‌آید، شاید داوری آسان‌تر باشد.

به‌هرحال چون رانندگی می‌کردم، نتوانستم به جزوه نسبتاً پرحجمی که به دستم داده بودند نگاهی بیندازم؛ این فرصت بلافاصله پس از رسیدن به خانه دست داد. پیش از ورود به اصل مطلب، لازم است اشاره‌ای کوتاه بکنم: اگر در شیوه تفکر و زندگی‌ام، در آنچه در طول زندگی انجام داده بودم و آنچه در آینده در پی آن بودم، و در دانش و علاقه و تعهدم به کارم و برخی مسائل دیگر که مرا موجودی سرسخت و پی‌گیر ساخته بود، ذره‌ای تردید داشتم، نمی‌دانم آنچه در آن صفحات خواندم با من چه می‌کرد.

آنچه در این صفحات آمده بود انبوهی از کلمات و عبارات بود با هدفی جز توهین و تحقیر و اتهام (در حد پرونده‌سازی) و بسیاری نسبت‌های ریز و درشت دیگر که بسیاری از آن‌ها به‌تنهایی برای بی‌اعتبار کردن شخصیت و زندگی یک نفر کافی بود. شاید مقامات بالاتر ظاهراً مسئله را تا همین‌جا کافی دیده بودند که آن را به دست من داده و مرا به دادگاه نکشانده بودند.

برای بالا بردن درجه تحقیر، کتاب‌های پژوهشی را به دست کسانی سپرده بودند که بی‌تردید سوادی فراتر از دوره ابتدایی یا راهنمایی نداشتند و احتمالاً کینه‌ای انباشته از پیش از من در دل داشتند (به‌آسانی او را شناختم).

به یاد نمی‌آورم واکنش من در برخورد نخست چه بود، ولی می‌توانم حدس بزنم که حیرت، درماندگی، اندوه و افسوس بر کتاب‌های از دست‌رفته تنها اندکی از احساسات متناقضی بود که سرانجام خشمی کینه‌جویانه را بر من مسلط کرد.

شاید اگر حد و حدود این نوشته اجازه می‌داد، نامه سراپا اعتراض و خشم‌آلودی را که به دفتر مربوطه نوشتم، با اشاره به برخی فرازهای ایرادات مطرح‌شده، در اینجا می‌آوردم. در آن نامه بر مسائل توطئه‌آمیز تأکید کرده بودم؛ از جمله سبیل چریکی عکاس، روسری من، اتهام ضدیت با جنگ در پی اظهارنظری دلسوزانه درباره کشته‌شدگان دو سوی مرز در غروبی خسته و غم‌آلود، رفتن به دنبال خرید و تفریح، و مسائل دیگر.

خط‌کشی مکرر زیر جمله‌ها (تا حدی که متن اصلی گم شده بود)، ایرادات عموماً ناشی از کم‌سوادی ویراستار، و هدایت من به خواندن چند جزوه و کتاب (که نویسندگان آن‌ها غالباً در حد شاگردان من یا کمتر بودند) تنها بخش کوچکی از صفحات خط‌خطی‌شده کتاب‌ها بود. (طرف، که می‌دانستم اهل کرمانشاه است، حتی کتاب کردستان را ندیده به‌اصطلاح ویرایش کرده بود.) تنها هدف آن بی‌ارزش کردن کار من و شانه خالی کردن از زیر بار چاپ کتاب‌ها بود. مسئله کاملاً روشن بود: کتاب‌های پژوهش‌شده نتیجه کار و تلاشی طولانی و پرزحمت بود و بر پایه نظرهای کارشناسی، با اشاره به نواقص و نادرستی‌های آسیب‌زا در فرایند تولیدات تهیه شده بود. این یکی از دلایلی بود که در کرمانشاه از همان آغاز، همکاری مستقیم آن‌ها با من، نخست با یاری و همراهی، سپس با خودداری، و سرانجام با ایرادگیری مغرضانه همراه بود.

اگرچه قاعدتاً از نظر سازمان این پایان ماجرا بود، برای من آغاز فرایندی بود که در آن همه سلول‌های عصبی و احساسی وجودم، همراه با بهره‌گیری از راه‌های به‌ظاهر قانونی و ارتباط‌های گوناگون، به فعالیت درآمد. موضوع چنان برایم سنگین بود که نمی‌خواستم باور کنم آنچه در این ماجرا رخ داده، گوشه کوچکی از فساد و تباهی و بی‌عدالتی و سرکوب یک سیستم بوروکراتیک خشن و زورگوست که کوچک‌ترین حرکتی را بیرون از چارچوب اعتقادی و حاکمیت خود نمی‌پذیرد؛ و اگر کسی، ولو با قرارداد و موافقت، برای پروژه‌ای پا به درون سیستم بگذارد، کمترین تلاش او برای ایجاد اندک تغییری در روند اجرای روش‌های جاری بی‌درنگ با ممنوعیت، سرکوب و مجازات روبه‌رو می‌شود.

من این را زمانی فهمیدم که کار خود را، پس از تلاشی سخت و همراه با انتقادها و پیشنهادهایی بر پایه منطق کارشناسی و با عکس‌هایی که گاه در جست‌وجوی آن‌ها به بازارها، دکان‌ها، خانه‌ها، کارگاه‌ها، مساجد و حسینیه‌های قدیمی و هر جا که نشانی از سابقه‌ای کهن و باارزش بود سر زده بودم، تحویل دادم. طبیعی است که به‌عنوان کارشناس در مواردی، مثلاً به استفاده از پشم دباغی یا نقشه‌های غیربومی و برخی موارد دیگر، اشاره کرده بودم.

من دیر فهمیدم (که البته در نتیجه کار فرقی نداشت) سیستمی که مرا پذیرفته و با حمایت مورد انتظار برای انجام مأموریتی فرستاده بود، از من چه می‌خواهد. من فردی با نظرات، آگاهی‌ها و تجربه‌های مشخص بودم و باید می‌فهمیدم که وارد بخشی از سیستم مدیریتی حاکمیت شده‌ام که از من می‌خواهد در پایان کار گزارشی کلیشه‌ای، مملو از ستایش و تأیید و آمار و ارقامی که یا وجود نداشت یا ساختگی بود، بدهم؛ و این با شیوه کار و اعتقادات من چندان هم‌خوانی نداشت.

البته به‌لحاظ تجربه کاری، بر بسیاری از نقاط قوت و قابلیت‌های اجرایی و ظرفیت‌های موجود تأکید کرده بودم، اما آن‌ها این را نمی‌خواستند. موضوع را کوتاه کنم: چنان‌که قابل پیش‌بینی بود و من نمی‌خواستم باور کنم، دخالت ناظر بی‌طرف و وکیل و حتی افرادی تا رده‌های بالای حکومتی نتیجه‌ای نبخشید؛ زیرا مدیر مسئول و طرف قضیه (که روزی در میانه دعوا جلوی پیراهن خود را گشود) فردی از خانواده شهدا بود و در تنش تعداد زیادی ترکش جنگی داشت.

ناچار تسلیم شدم و خواستار پس گرفتن کتاب‌ها شدم. نهاد مربوطه، که ظاهراً مکاتبات و پی‌گیری‌های من اندکی آزارشان داده بود، با رضایتی که پنهان نمی‌کردند پذیرفت کتاب‌ها را به من پس بدهد، با تعهدی که چندان برایم مهم نبود: اینکه پس از چاپ کتاب‌ها، رقمی را به‌صورت کتاب (همان کتاب‌هایی که به آن صورت مثله شده بود) برگردانم.

کتاب‌ها، یا در واقع لاشه آن‌ها، و عکس‌هایی که بسیاری‌شان به یغما رفته بود، به من برگشت؛ و اگر یادآوری سفرها و خاطرات و مردمانی نبود که حدود سه سال یا بیشتر در گرما و سرمای فصل‌ها و روزها و شب‌های دشوار با آن‌ها زیسته بودم، باید همه را دور می‌ریختم. هرچند کم‌کم وارد پروژه دیگری شده بودم، داستان این دو کتاب زخمی عمیق بر روحم نهاد. بی‌تردید، به‌عنوان انسانی که صادقانه دست‌کم بخش مهمی از زندگی‌اش را به‌نوعی با سرنوشت مردم و کشور پیوند زده بود، بی‌اختیار به انبوه انسان‌های فداکار و عاشقی فکر می‌کردم که با ایده‌های کاربردی و مفید برای کمک به محیط زیست، کم‌آبی، احیای کویرها، درمان بیماری‌های ناشناخته، احیای جنگل‌ها و حتی کمک‌های فنی، با عشق و علاقه به کشورشان بازگشته بودند و در برابر سدهایی از دشمنی و اتهام، سر از ناکجاآباد درآورده بودند. ولی من هنوز زنده بودم و کارم کمک به فرش بود، و برایم مهم نبود که کاری چندان چشمگیر و نان‌و‌آبدار نیست.

کتاب‌ها روی دستم ماند و دست‌کم این‌که مجبور شدم سال بعد با هزینه شخصی به جبران عکس‌های از دست‌رفته و گاه به‌روز کردن اطلاعات و مانند آن بپردازم. کتاب کرمانشاه مشکل بیشتری داشت. پیش‌تر گاه پیش آمده بود که عکسی در حین کار از دست برود و به‌طور تصادفی کپی‌ای، هرچند بی‌کیفیت، از آن در دست باشد؛ ولی درباره کرمانشاه از این نظر به‌شدت دچار کمبود شدیم.

در میان دشواری‌ها و جست‌وجوی ناشر برای چاپ کتاب، مجله‌ای وابسته به اتاق بازرگانی استان کرمانشاه به دستم رسید که در آن مقاله‌ای با عنوان «فرش کرمانشاه» از سوی تعاونی روستایی چاپ شده بود. این مقاله مرا در هاله‌ای از احساسات متناقض فرو برد. نخست، خشمی افسرده‌کننده از هجوم آنچه اوج فساد و رذالت و حقارت موجوداتی را نشان می‌داد که دست‌کم بر عرصه فرش دستگاه حکومت می‌کردند. پس از مدتی نوعی شادمانی احساس کردم، زیرا من آن ماجرا را از سر گذرانده بودم؛ ولی شاید از جایی دستی از غیب درآمد و، به قول معروف، «آفتاب آمد دلیل آفتاب»؛ و آنان که کوشیده بودند تلاش‌های من و کتاب‌های نوشته‌شده‌ام را بی‌اعتبار کنند، خود در دام خویش افتادند.