انچه در پی می­آید هرنامی برآن نهاده شود اعم از شرح حال سفرنامه کتابنامه تفاوتی نمی کند اگر دانسته شود هدف انچه بدین شکل به نگارش در آمده چیست؟ بدیهی است هدفی که این نوشته ها تعقیب می کند ابتدا هدفی کلی است و آن امید دادن به دانشجویان هنرجویان و پژوهشگرانی جوانی که گام نهادن در راه پژوهش را ازهمان ابتدا با دیوارهای بلند محدودیتها و تنگناها و تنگدستیها و دهان های دایما گشوده برای نه گفتن کسانی که امکانات را در اختیار گرفته­ اند می­ بینند. اما اگر موضوع پژوهش که باید تلاش شودبی توجه به اعمال نظرهای کوته بینانه برای دوری از حوزه های انسانی و اجتماعی و حتی تاریخ یابی صحیح انتخاب شود راه تحقیق ولو کوره راه و مملو از سنگلاخ باشد از دستیابی بدور نیست .

سفرنامه ها

سفرنامه بخش بیستم

از کرمانشاه و زیبایی های چشم نواز آن

و شهرهایی که به هنگام گذر بی اختیار توقف و تفکری مقاومت ناپذیر را می طلبد، گذشتیم. زمانی که انسان در مسیر شهرهای زیبا و فضاهای سرسبز و چشم نواز آنها که بیشتر در دامنه کوه های سربلند و سفید از برف قرار دارند، گذر می کند، بی اختیار با این احساس روبرو می شود که چرا این تکه های زیبای این سرزمین در غرب ایران، سرسبز و دلنشین با رودهای پر آب و دامنه های چشم نواز کوه ها که روزگاری حسرت و هوس ساکنان قدیمی مرزهای غرب ایران تا بین النهرین را برمی انگیخت، نمی تواند دیدارکنندگانی نظیر نقاط شمالی ایران داشته باشد. به هر حال بعد از کرمانشاه رو به سوی کردستان، اولین توقف ما در کامیاران بود، با سرپرست تعاونی که همکاری و محبت را در حق ما تمام کرد.

دیدار از کردستان، این شناخته شده ترین زیستگاه مردمان ایرانی، خود داستان دیگری است. زمانی که کودک و نوجوان بودیم، ذهن ما را از این که کردها افرادی خشن و بی رحم و ترسناک هستند پر کرده بودند. از آن زمانی که می توانستیم دیدن و دانستن را درک کنیم، به ما گفته شد که کردها جدایی طلب اند و خواهان اتصال به ایران نیستند. چگونه می توانستیم باور کنیم که یکی از کهن ترین ساکنان این سرزمین علاقه مند جدایی از آن باشند؟ و من این را زمانی به چشم دیدم که پا بر این خاک گذاردم و با مردم مهربان و متعهد آن آشنا شدم. این گفته در شرایطی است که سرنوشت نامراد، به دست متجاوزان و با استفاده از نادانی حاکمان غیرمردمی، تکه های بسیاری از سرزمین ما را جدا کردند و بسیاری از مردمان کرد به اجبار یا شرایط نامناسب، زندگی، زیستگاه های دیگر و هویتی دیگر انتخاب کردند. به شهادت آنچه در طول سفرهای خویش در بسیاری از مناطق کردنشین، به ویژه کردستان، رودررو با آن مواجه شدم، مردمانی که در این مناطق زندگی می کنند بیشتر از هر قوم و طایفه دیگری ایرانی اند؛ حتی اگر از ستم ها و بی مهری هایی که بر آنها رفته بنالند، آن را به پای ملیت خود نخواهند نوشت.

از مسئله مهم دیگر آن بود که سفرهای من با هدف تعریف شده در جستجوی فرش های مناطق مختلف ایران بود، و این هدف، از آنجا که اطلاعات کمتری درباره جامعه فرش ایران وجود داشت، فی نفسه کاری مفید و مورد نیاز بود؛ ولی به دلایل متعددی، از نظر شخصی، این سفرها عموماً برای من به امری تقریباً جامعه شناسانه و آشنا شدن با ویژگی های بومی و اختصاصی مردم تبدیل می شد. این امر به نحوی در بیشتر کتاب ها و نوشته های من مشاهده می شود و این همواره احساس رضایت خاصی به من می دهد. در کنار جستجوی فرش کردستان که خود گستردگی و جذابیت ویژه ای دارد، بررسی شرایط زندگی، آرمان ها و خواسته های آنان، و در میان آنها نگاه به زندگی زنان کرد که درباره آنان زیاد شنیده بودم، جای خاصی داشت.

پیش از پرداختن به نکته ای درباره فرش های کردستان که در کتاب کردستان بدان پرداخته ام، اشاره اندکی به زنان کرد، هرچند در حق آنها کم است، داشته باشم. البته صحبت از زنان در جوامعی که هنوز بسیاری از مردمان آنها دارای هنجارها و آداب و رسوم سنتی هستند، امر بسیار پیچیده ای است. اگرچه این به معنای آن نیست که زنان در دیگر نقاط دنیا کاملاً فارغ از گرفتاری ها و مسائلی مشابه هستند، بلکه هدف آن است که بدانیم این که در این روابط و قراردادهای نانوشته ای که گاه دانسته و ندانسته دست و پای زنان را بسته، ناشی از چیست، و چگونه می توان آن را کاهش داد. در جامعه کرد، به عنوان نمونه، هنگامی که از دشواری زندگی و موارد دیگر سخن می گوییم، با چند پارادایم و تناقض روبرو هستیم. اول آنکه در این دیدگاه، انصاف آن است که آنچه به نام سنت نامیده می شود را نباید در یک مقطع زمانی و به عنوان عادت بررسی کرد، بلکه در کوتاه ترین قضاوت، حاصل جریان و فشار مداوم اجتماعی و سیاسی است که معمولاً بر بخش های آسیب پذیر اجتماعات، و در اینجا جامعه کرد، وارد می شود. به مفهوم روشن تر، این فشار تمام افراد جامعه، یعنی زنان و مردان، را به یکسان در بر می گیرد.

به زنان کرد برگردیم که وظایف سنگین خانه و رسیدگی به بچه ها و کارهای میدانی و پذیرایی از مرد خانه و گاه انبوه مهمانان او، تقریباً در زندگی طایفه ای کرد، و شاید دیگر اقوام، در حدی که من دیده ام، امری عادی است. درباره زنان کرد، واقعیت آن است که برخی از آنان (چون نسل جوان تر و تحصیل کرده که تا حد زیادی زندگی متفاوتی دارند) که من در گذر از راه ها و روستاها و بعضاً خانه هایشان دیدم، واقعاً زندگی دشواری دارند که بی شک یادگار سنت قبیله ای و چادرنشینی است که زنان را وادار می کرد از تاریک روشنای روز تا دیرترین فردی که فتیله ها را فرو می کشید (نگاه کنید به کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم، زویا پیرزاد) به کاری مشغول باشند.

به هر حال این بحث، چون تا حد زیادی مربوط به زوایای مختلف حکایت سنت و مدرنیته است، و من تنها می توانم مشاهدات یا عقاید و تجربیات خود را در این زمینه طرح کنم، از آنجا که دوست ندارم مسئله ای را طرح کنم بدون آن که یک راه حل عملی حداقلی برای آن ارائه کنم، آن را به فرصتی دیگر می گذارم.

کردستان، صرف نظر از مسئله فرش که هدف اصلی ما بود، بیشتر شهرهای کردستان که در مسیر پژوهش های ما قرار داشت، خود موقعیتی جذاب و قابل تأمل داشتند. اگرچه برخی از مناطق کردستان به عنوان شهر، نظیر بیجار، دیواندره و سقز، سابقه چندانی ندارند، ولی غالباً چه در شکل یک روستا، یک ایالت یا بخشی از یک حوزه حکومتی، قدمتی دیرین و تاریخی دارند.

در کردستان، در مورد هدفی که برای پژوهش فرش داشتیم، شاید کمترین مشکل را داشتیم؛ به غیر از گاهی کمبود امکانات (ظاهراً عوارض جنگ، و گاهی کنترل های جنسیتی که نمونه ای از آن را قبلاً اشاره کرده ام، در آنجا دیرپاتر بود) از قبیل نبود رستوران یا جای خواب و استراحت مناسب که ناراحت کننده بود. در سفرهای بعدی، به کمک دوستان جدیدی که با آنها آشنا شدیم، از امکانات بهتری بهره مند شدیم.

لازم است درباره فرش کردستان و شهرهای مختلف آن، نظیر بیجار (که خود تاریخی درخشان در زمینه فرش دارد)، سقز، دیواندره و برخی روستاهای دیگر (که این زمان احتمالاً شهر شده اند) نظیر نیاز و بایتمر، بگویم که دارای فرش هایی به شدت متنوع و زیبا هستند که تنها می توان آن را در قابلیت هم نشینی و سعه صدر در پذیرش اقوام و شهرهای دیگر (تکاب) دید.