با آن که کار پژوهش کتاب و کار عکاسی که غالباً در مکانهای قدیمی ازجمله مساجد انجام میگرفت تا حدودی تمام شده بود ولی چند مساله مهم ازجمله مدرسه شوکتیه که امیدی به حل آن نداشتم مانده بود که ناچار از اشاره کوچکی به آن هستم زمانی که برای بازدید فرشهای مدرسه شوکتیه رفتیم خبری از فرشها نبود. طبیعتاً من که قبلاً فرشهای زیبای این عمارت را دیده بودم حیرتزده شدم. چون فرشها را تا شده از پشت شیشه و در اطاقی دیدم کمی خوشحال شدم که هنوز موجود است.
با خوش خیالی در صددگرفتن مجوز برای عکاسی از فرشها برآمدم. طبق معمول دکتر علوی چون جریان کار را تعقیب میکرد نامهای به اداره میراث برای همراهی بهدستم داد. هنگامی که به اداره میراث مراجعه کردم آنها مرا به اداره اوقاف رجوع دادند که برخلاف معمول (حداقل درمورد میراث فرهنگی) نهاد بالاتری بود. که خود اداره که علیرغم اداره میراث دارای ابواب جمع گستردهای بود ظاهراً شعبهای از اداره بالاتر و فاقد اختیار بود. وادار هست بالاتر در مشهد قرار داشت.
مشخص بود که فرشها از اختیار شهرستان بیرجند در آمده است و زمانی این امر برایم روشنتر شد که اجازه عکاسی از فرشها را نیافتم و این که بعد از بازگشت به بیرجند از این که اثری از فرشهای نفیس و غالبا بزرگ پارچه تاریخی نبود چندان حیرت نکردم. این که این فرشها کجا رفت آیا جزء میراثهای آستان قدس درآمد و یا سر از جاهای دیگر در آورد موضوعی بود که طبق معمول کسی گزارشی از آنها نداد.
ازاین حواشی که بگذریم دردورههای بعد کار کتاب ما مصادف با رفتن دکتر علوی از بیرجند شد و من نیز عملاً با دانشگاه قطع رابطه کردم که به داستان آن اشاره کردهام بهرحال بار کتاب خراسان که باتوجهبه دوری راه و نداشتن امکانات باری سنگین بود بر دوش خودم افتاد.
بیشتر اوقات هنگامی که کتاب را تمام شده تلقی می-کردم. برخی مشکلات پیش میآمد و این مساله بخصوص کتاب فرش خراسان که در دسترسی به اطلاعات مشکل داشتیم چهره نمود. بازگشت و چرخشی دوباره ضروری بود که آنرا تقریباً به حداقل رساندم و سفرهای مورد نیاز نیاز گاه به اتوبوس و هواپیمای کذایی و گاه با ماشینی که یک پراید هاچ بک بود از مسیر سمنان و دامغان و مشهد با هزینه محدود شخصی به انجام رساندم. آخرین سفر ما برای کتاب سفر به طبس بود که بهنوعی به داستانی شبه حماسه و افسانه تبدیل شد.
گاه البته بندرت باخود فکر میکردم که چه چیز مرا مجبور میکرد که در این عرصه که از امکانات و محدویتهای خود و شرایط و جو حاکم و ناپایدار و انبوهی از دشواریها وناکامیها است گام نهم و حتی قبل از آنکه یک کتاب مراحل سخت موجودیت را خود در مواجهه با انواع مشکلات بهپایان برساند خود را درگیر کار جدیدی میکردم. من یک انسان عادی بودم بدون هیچ تفاخری ویا برجستهکردن ویژگیهایی که اعتقاد دارم در سرشت من بود مثل بدی خوبی خست یا مهربانی و سایر صفاتی که در همه انسانها هست. هنوز که این خاطرات مینویسم آگاهی دارم که بیشتر کتابهایم دچار کمبود است و برخی حتی اینک از شرایط چاپ حداقلی برخوردار نیستند ولی میدانم که مخاطبانم مرا به همین صورت پذیرفتهاند.
با وجود این هماکنون در شرایطی که بیشتر تواناییهای فیزیکی و مادیم کاهش یافته هنوز آرزوی رفتن به شهرها و روستاهای دور و چرخیدن در میان مردم فرودست در دلم موج میزند.
اما داستان سفر طبس شاید یکی از وقایع بیاد ماندنی درسفرهای من است داستان این بود که قرار گذاردیم شاگردم م که قبلاً ذکرش را کردم و آن زمان هنوز سایهای از محبت استاد و شاگردی بین ما بود و در ضمن به زرنگی و کارایی او اعتماد داشتم همراه با عکاسی که درطول کار برای عکسها همراهی کرده بود با شرط تقبل هزینههای احتمالی به مشهد بیایند و مابعد از رسیدن به مشهد با آنها به بیرجند برویم و در ضمن راه برخی جاها عکاسی کنیم و در بازگشت آنها از بیرجند تا طبس ما را همراهی کنند.
همهچیز در ظاهر آرام و شرایط حاکی از سفری بیدغدغه و خوشایند بود که به هنگام بازگشت از طبس در مسیری خشک و کویری و هوایی با گرمای بالای ۴۰ درجه ماشین که گالانت نسبتا نویی بود شروع به جوش آوردن کرد.
شاید امروز وقتی از دور نگاه میکنم آن حول و هراس و نگرانی که طی این سفر از سر گذراندیم فراموش شدنی نیست باتوجهبه اینکه من بهعنوان بزرگتر و راهنمای سفر مسئولیت دو دختر جوان (دخترم و دوستش) را که به همراه آورده بودم برگردانم بود و وظیفه داشتم آرامش خود را حتی برای ظاهر حفظ کنم.
«م» که بچه زرنگی بود بلا فاصله ماشین را بدون آنکه خاموش کند کنار جاده زد و با تاکید بر آنکه خاموش نکنید. بهسرعت به طرف چند خانه روستایی کوچک رفت. وی بعد از چندی باظرفی پر از آب برگشت و آن را روی ماشین ریخت تا آنکه ماشین کمکماندکی سرد شد و به حالت عادی برگشت. وی به ما آموخت که ماشین را درحال جوش هرگز خاموش نکنید و هرگاه حس کردید درحال داغشدن است آنرا اندکی در سرازیری و یا بدون گاز برانید تا با باد خنک شود. این اندازه تجربه از جوانی که حدود ۲۳-۲۴- سال بیشتر نداشت حیرتآور بود. بهرحال دوستان ما پس از تشکر و سپاس ازهمراهیشان از طبس بازگشتند. و ما از مسیر جندق به که به نظرمی رسید نزدیکترین شهر است راهی تهران شدیم.
شاید گفتن از حدود هزار کیلومتر رانندگی در راهی عمدتاً در حاشیه کویر با دو دختر جوان و ماشینی خراب و ناامن را به نظر آسانتر از آن مینماید که بتوان درک کرد کما اینکه ما در مسیر جاده زیبایی با روستاهایی کهن و زیبا که هزاران خاطره از گذشتههای دور در سینه داشتند رد میشدیم و فرصت آن نداشتیم که از آنها لذت ببریم البته من قبلاً بسیاری از این روستاها یا شهرک-های کوچک را که امروز شهر یا شهرستانیی شدهاند دیده بودم ولی دلم میخواست به بچهها نشان دهم و خود درمیان چندین آرزویی که داشتم یکی دیدن عثمان دوتار زن در خواف بود که نشد و ظاهراً وی در فاصله یکی از سفرهای من درگذشته بود.
جندق در ناحیه شهرستان نایین بود ما هر کجا که میرسیدیم کوتاهترین راه بدون پستی و بلندی را میپرسیدیم. تا آنجایی که بهخاطر دارم درسه راهی نایین یزد (انارک) وقتی رسیدیم با دهها چشم گشاده از حیرت مواجه شدیم که سه تا زن چگونه این راه را آمدهاید و چگونه میخواهید بروید؟ با این سئوال بارها مواجه شده بودیم و راهنمایی آنکه به فلان تعمیرگاه بروید که البته چند مورد این کار را کرده بودیم شاید درمیان آنها مکانیکهای باتجربهای هم بودند ولی به دلایلی کمتر جرات میکردند یکیش همین بود که اگر درست نشود این سه تا زن درمیان بیابان و کویر چکار میتوانند به کنند.
بعدها که به این سفر فکر میکردم پی به قدرتی عجیب از توانایی و ظرفیت مردمانی از سرزمینمان که گاه ما آنها را دست کم میگیریم بردم که دراین راه با چه انبوه عظیمی از مردانی غالباً از طبقات زحمتکش و فرودست که در بیابانها بدون کس و کار و پشتوپناه با آنها روبرومی شدیم نهتنها کوچکترین مسالههای برای ما ایجاد نکردند بلکه هر کجا توانستند با نهایت همراهی و محبت سعی کردند کمک کنند وبه ویژه هنگامی-که به سهراهی نایین اردکان رسیدیم که ظاهراً پارکینگ رانندگان بود باچه حس همدردی و همراهی با ما بر خورد کردند. این سیمای کوچکی از چهره مردمی بود زیرفشار انواع فشارهای اجتماعی و تحمیلات اجتماعی و اخلاقی (گاه حتی حق شنیدن موسیقی که معمولا تنها همسفر رانندگان است نداشتند) و نیز و دور از خانواده و فرزندان خود به کاری سخت در جادههای عموماً نامناسب و خطر خیز برای زندگی و بقا تلاش میکردند. به توصیه رانندگان کوتاهترین راه را که مسیر سمنان بود علیرغم نامناسب بودن جاده انتخاب (البته داستان مربوط به متجاوز از ۲۵ سال پیش است). کردیم.
ماشین را کماکان به هنگامی که داغ میکرد در سرازیری و یا با سرعت اولیه در راه میانداختیم در طول مسیر گاهی دخترم کمک میکرد و من که در چنین مواقعی و یا بهطورکلی در سفرهایم با خواب بیگانه بودم بغلدست می-نشستم. بدین ترتیب ما حدود ۱۰۰۰ کیلومتر راه را به شیوهای باور نکردنی درطول ساعتی که میبایست در ۶یا ۷ ساعت طی شود حداقل در۱۲- ۱۳ساعت طی کردیم خوشبختانه ساعتهای آخر سفر را بچهها خواب بودند و این خود احساس آرامشی بود. ساعت حوالی نیمهشب به سمنان رسیدیم. که هنوز راهی با وضعی که ماشین داشت نزدیک به ۴یا ۵ ساعت باقی بود.
هنگامی که به سمنان رسدیم برای من نظیر بیدارشدن از خوابی هراسناک بود که درآن توان بیدارشدن نداشتم. و شوک بیدارشدن تا ساعتها وجود مرا احاطه کرده بود.