انچه در پی می­آید هرنامی برآن نهاده شود اعم از شرح حال سفرنامه کتابنامه تفاوتی نمی کند اگر دانسته شود هدف انچه بدین شکل به نگارش در آمده چیست؟ بدیهی است هدفی که این نوشته ها تعقیب می کند ابتدا هدفی کلی است و آن امید دادن به دانشجویان هنرجویان و پژوهشگرانی جوانی که گام نهادن در راه پژوهش را ازهمان ابتدا با دیوارهای بلند محدودیتها و تنگناها و تنگدستیها و دهان های دایما گشوده برای نه گفتن کسانی که امکانات را در اختیار گرفته­ اند می­ بینند. اما اگر موضوع پژوهش که باید تلاش شودبی توجه به اعمال نظرهای کوته بینانه برای دوری از حوزه های انسانی و اجتماعی و حتی تاریخ یابی صحیح انتخاب شود راه تحقیق ولو کوره راه و مملو از سنگلاخ باشد از دستیابی بدور نیست .

سفرنامه ها

سفرنامه بخش پانزدهم

اما داستان سفر طبس شاید یکی از وقایع بیاد ماندنی درسفر های من است داستان این بود که قرار گذاردیم شاگردم م که قبلا ذکرش را کردم و آن زمان هنوز سایه ای از محبت استاد و شاگردی بین ما بود و درضمن به زرنگی وکارایی او اعتماد داشتم همراه با عکاسی که درطول کار کتاب برای عکس ها با من همراهی کرده بود با شرط تقبل هزینه های احتمالی به مشهد بیایند و ما بعد از رسیدن به مشهد با آنها به بیرجند برویم و درضمن راه برخی جاها عکاسی کنیم و در بازگشت آنها از بیرجند تا طبس ما را همراهی کنند.

همه چیز در ظاهر آرام و شرایط حاکی از سفری بی دغدغه وخوشآیند بود که به هنگام بازگشت از طبس در مسیری خشک و کویری و هوایی با گرمای بالای ۴۰ درجه ماشین که گالانت نسبتا نویی بود شروع به جوش آوردن کرد..

شاید امروز وقتی از دور نگاه می کنم آن حول وهراس و نگرانی که طی این سفر از سر گذراندیم فراموش شدنی نیست با توجه به اینکه من به عنوان بزرگتر وراهنمای سفرمسئولیت دودخترجوان (دخترم ودوستش ) را که به همراه آورده بودم برگردنم بود و وظیفه داشتم آرامش خود را حتی برای ظاهر حفظ کنم..

م » که بچه زرنگی بود بلا فاصله ماشین را بدون آنکه خاموش کند کنار جاده زد و با تاکید برآنکه خاموش نکنید. به سرعت به طرف چند خانه روستایی کوچک رفت. وی بعد ازچندی باظرفی پر از آب برگشت و آن را روی ماشین ریخت تا آنکه ماشین کم کم اندکی سرد شد و به حالت عادی برگشت . وی به ما آموخت که ماشین را درحال جوش هرگز خاموش نکنید و هرگاه حس کردید درحال داغ شدن است آنرا اندکی درسرازیری انداخته و یا بدون گاز برانید تا با باد خنک شود.این اندازه تجربه ازجوانی که حدود ۲۳  ۲۴  سال بیشتر نداشت حیرت آور بود. بهرحال دوستان ما پس از تشکر و سپاس ازهمراهیشان از طبس بازگشتند. و ما از مسیر جندق را که به نظرمی رسید نزدیک ترین مسیر است راهی تهران شدیم.

شاید گفتن از حدود هزار کیلومتر رانندگی درراهی عمدتاً در حاشیه کویر با دو دختر جوان و ماشینی خراب و نا امن به نظر آسان­تر از آن می نماید که بتوان درک کرد کما اینکه ما درمسیر جاده زیبایی با روستا هایی کهن و غالبا غبارآلود  که هزاران خاطره از گذشته های دور درسینه داشتند رد می شدیم وفرصت آن نداشتیم که از آنها لذت ببریم البته من قبلا بسیاری از این روستاها یا شهرک های کوچک را که امروز شهر یا شهرستانی شده اند دیده بودم ولی دلم می خواست به بچه ها نشان دهم وخود درمیان چندین آرزویی که داشتم یکی دیدن عثمان دوتار زن در خواف بود که نشد و ظاهرا وی درفاصله یکی از سفر های من درگذشته بود..

جندق درناحیه شهرستان نایین بود ما هرکجا که می رسیدیم کوتاهترین راه بدون پستی و بلندی را می پرسیدیم. تا آنجایی که به خاطر دارم درسه راهی نایین یزد (انارک) که توقفگاهی برای کامیونها بود وقتی رسیدیم با ده  ها چشم گشاده از حیرت رانندگان مواجه شدیم که این پرسش بر زبانشان بود که شما سه تا زن چگونه این راه را آمده اید و چگونه می خواهید بروید؟ با این سئوال بارها مواجه شده بودیم و راهنمایی آنکه به فلان تعمیرگاه یا مکانیک مراجعه کنید که البته چند مورد این کار را کرده بودیم شاید درمیان آنها مکانیک های باتجربه ای هم بودند ولی به دلایلی کمتر جرات می کردند یکیش همین بود که اگر درست نشود این سه تا زن درمیان بیابان وکویر چکار می توانند بکنند. .

بعد ها که به این سفر فکر میکردم پی به قدرتی عجیب ازتوانایی و ظرفیت مردمانی از سرزمینمان که گاه ما آنها را دست کم می گیریم بردم که در این راه با چه گروههای مختلفی از مردانی غالباً از طبقات زحمتکش و فرودست که در بیابان ها بدون کس وکار و پشت و پناه با آنها روبرومی شدیم نه تنها کوچکترین مساله های برای ما ایجاد نکردند بلکه هرکجا توانستند با نهایت همراهی و محبت سعی کردند کمک کنند و به ویژه هنگامی  که به سه راهی نایین اردکان رسیدیم که ظاهرا پارکینگ رانندگان بود با چه حس همدردی وهمراهی با ما برخورد کردند. این سیمای کوچکی از چهره مردمی بود زیرفشار انواع فشارهای اجتماعی و تحمیلات اجتماعی و اخلاقی (گاه حتی حق شنیدن موسیقی که عموماً تنها همسفر رانندگان است نداشتند) و نیز و دور از خانواده و فرزندان خود به کاری سخت در جاده های عموماً نامناسب و خطر خیز برای زندگی و بقا تلاش می کردند.به توصیه رانندگان کوتاه ترین راه را که مسیر سمنان بود علیرغم نامناسب بودن جاده انتخاب (البته داستان مربوط به متجاوز از ۲۵ سال پیش است) کردیم.

ماشین را کماکان به هنگامی که داغ می کرد در سرازیری و یا با سرعت اولیه در راه می انداختیم در طول مسیر گاهی دخترم کمک می کرد و من که در چنین مواقعی و یا به طور کلی در سفرهایم با خواب بیگانه بودم بغل دست می نشستم. بدین ترتیب ماحدود ۱۰۰۰ کیلومتر راه را به شیوه ای باور نکردنی درطول ساعتی که می بایست در  ۶یا ۷ ساعت طی شود حداقل در۱۲  تا ۱۳ساعت طی کردیم خوشبختانه ساعت های آخر سفر را بچه ها خواب بودند و این خود احساس آرامشی بود. ساعت حوالی نیمه شب به سمنان رسیدیم.که هنوز راهی با وضعی که ماشین داشت نزدیک به ۴یا ۵ ساعت باقی بود..

هنگامی که به سمنان رسدیم برای من نظیر بیدارشدن ازخوابی هراسناک بود که درآن توان بیدار شدن نداشتم. و شوک بیدار شدن تا ساعت ها وجود مرا احاطه کرده بود.شاید این اشاره بد نباشد که درحدود ۳یا چهارروز بعد به سردردی شدید مرا درگیر کرد درد آنچنان بود انواع قرصهای مسکن بی تاثیر بود وناچار از رجوع به دکتر شدم دکتر بلافاصله فشار مرا گرفت که بنحو عجیبی بالا بود وقتی به دکتر گفتم سابقه فشار ندارم گفت آیا دراین مدت با استرس خاصی ویا مساله ای مشابه درگیر بودی ؟ میدانستم شرح داستانی که من جز درچند کلام نمیتوانستم بگویم باور کردنی نبود.