انچه در پی می­آید هرنامی برآن نهاده شود اعم از شرح حال سفرنامه کتابنامه تفاوتی نمی کند اگر دانسته شود هدف انچه بدین شکل به نگارش در آمده چیست؟ بدیهی است هدفی که این نوشته ها تعقیب می کند ابتدا هدفی کلی است و آن امید دادن به دانشجویان هنرجویان و پژوهشگرانی جوانی که گام نهادن در راه پژوهش را ازهمان ابتدا با دیوارهای بلند محدودیتها و تنگناها و تنگدستیها و دهان های دایما گشوده برای نه گفتن کسانی که امکانات را در اختیار گرفته­ اند می­ بینند. اما اگر موضوع پژوهش که باید تلاش شودبی توجه به اعمال نظرهای کوته بینانه برای دوری از حوزه های انسانی و اجتماعی و حتی تاریخ یابی صحیح انتخاب شود راه تحقیق ولو کوره راه و مملو از سنگلاخ باشد از دستیابی بدور نیست .

سفرنامه ها

سفرنامه بخش هجدهم

در اینجا باید اشاره کنم که به نظرم من درسفرنامه‌ها مربوط به کتاب خراسان جایی اشاره کرده بودم که هنگامیکه در شادی پیشنهاد ناشر برای چاپ کتاب غوطه‌ور بودم کتاب دیگری را نیز به او پیشنهاد کردم که آنرا از انتشارات علمی گرفته و در شرایطی که کاملا آماده چاپ بود به او سپردم.

زیاد سعی نمی‌کنم بابت اشتباهاتم درتاریخ‌ها و رویداد ماجراها که بسیار محدود و حداقلی است عذرخواهی کنم زیرآنوقت داستان سفرنامه‌ها به یک پوزش نامه تبدیل خواهد شد بنابراین من سعی خواهم کرد که دلایل این تداخل ماجرا‌ها و زمان‌ها و مکان‌ها را حتی‌الامکان توضیح دهم. یک اشاره حداقلی آن است که زمانی که من کتاب خراسان را به‌دست ناشر یاد‌شده سپردم آن کتاب دیگر کتاب کرمانشاه بود، در‌حالی‌که کتاب کرمانشاه به همراه کردستان مدت‌ها بعد از کتاب خراسان نوشته شده و یک سری مراحل نامنتظر و عجیب را که قصد داشتم و یاد دارم که به ان اشاره کنم پشت سر گذارده بود.

این امر ابتدا به معنای آن است که نوشتن کتاب خراسان تا رسیدن به مرحله پایان دورانی دشوار و تا حدودی پیش‌بینی نشده را طی کرده بود که باعث طولانی‌شدن مراحل چاپ وانتشار آن شد که دربخش سفرنامه خراسان تا حدودی به آن اشاره کرده‌ام.

برگردیم به کتاب کرمانشاه و بعد کردستان. گاهی انسان در شرایطی قرار می‌گیرد که چشم عقل منطقش کور می‌شود و تنها به زمان حال می‌اندیشد و نه از گذشته درس می‌گیرد و نه از آینده تصوری دارد. البته من اصولاً اهل ریسک و یا آدم جاه‌طلبی نبودم که بلافاصله به رویاهای طلایی و فرصت‌های غیرمنتظره چنگ بزنم اما در شرایط غم‌انگیزی که در نوشتن کتاب خراسان بعد از رفتن دکتر علوی که در‌واقع اسپانسر کتاب بود پیش‌آمده بود تا حدودی افسرده و نا‌امید بودم ازاین رو پیشنهاد رسیده برایم مغتنم بود.

اکنون که فکر می‌کنم که چرا این شرایط وسوسه‌انگیز به من پیشنهاد شد من که افکار و اعتقادات سختگیرانه و منتقدانه‌ام درمورد نهادها و مراکز متولی فرش و تولیدکنندگان از طریق مقالات سخنرانی‌ها و غیره بسیار آشکار و روشن بود. سایه‌های کم‌رنگی از شک بر دهنم می‌افتد.

آیا این یک جور رشوه بود ویا نوعی مصالحه و اینکه شاید این بار من کتابی بنویسم در آن اندکی ملاحظه و حسابگری داشته باشم. بهرحال در آن زمان من از اینگونه افکار بسیار به دور بودم و بدینگونه کتاب کرمانشاه شروع شد.

با آنکه طرف قرار داد تعهد تمام نیازهای انجام کار را کرده بود من برحسب عادت ترجیح دادم که با ماشین خودم که رنو یا پیکان بود و به انجام کار به پردازم کرمانشاه را قبلاً یکی دوبار ضمن کتاب همدان دیده بودم. روی‌هم‌رفته کار دشواری بود.

کرمانشاه شهری جنگ‌زده بود هنوز ویرانی‌ها و آثار تخریب دشمن در گوشه‌و‌کنار دیده می‌شد. هنل‌های چندانی نداشت

در یکی از سفرها که به عللی احتمالاً خرابی ماشین و یا راه و یا دیر راه افتادن از مبدا اوایل شب به کرمانشاه رسیدیم در شهر رستوران و یا اغذیه فروشی چندانی نبود و یا ما پیدا نکردیم با آدرسی به کنار بیستون و زیر سایه یادگار شاپور اول و والرین مغلوب او. رفتیم انبوه رستوران‌های موقتی که با دیوارهای مشمایی از یکدیگر جدا شده بودند ودود کباب آنها فضا را پرکرده بود پذیرای مهمانان مشتاق و گرسنه بودند. (در این محل امروزه رستوران‌های متعددی ایجاد شده است) یکی از رستوران‌های مشمایی که جای کوچک و دل‌پذیری بود میزبان ما شد و یاد کباب و بیستون و کرمانشاه را در آن شبی که باران و سرما تا بن استخوان نفوذ می کرد هر گز از خاطر من پاک نشد.

قرار بود که در مرکز استان یعنی کرمانشاه باشیم ولی ظاهراً سنقر مرکز فرش استان بود بعد از گردشی در کرمانشاه راهی سنقر شدیم اگرچه برخورد اولیه در پذ‌یرش ما چندان غیرعادی نبود و ما داستان‌های موفقیت آنها که حتی به برگزاری غرفه‌ای برای نمایش فرش در پاریس کشیده شده بود شنیدیم به‌هر‌حال طبق روال کار خود خواستار دیدار از مراکز قالیبافی و رنگرزی آنها در شهر و روستاهای اطراف شدیم. از آنجا که معمولا بسیاری از نوشته‌های کتاب‌هایم شامل ارتباط با گروه‌های فرودست از بافندگان و رنگرزان و رفوگران است که معمولا شرایط کار و زندگی خود را با گشاده‌رویی دراختیار می‌گذارند چندان دست خالی باز نگشتیم اما ظاهراً مساله‌ای که بعدها با آن مواجه شدم از آنجا شروع شد که تعاونی در سفرها فردی را همراه ما کرد.

این مساله درکاری که انجام می دادیم چندان غیر معمول نبود و در بسیار‌ی موارد فرد همراه درحد یک کارشناس با‌تجربه با ما یاری می‌کرد کما این که در کرمانشاه این مساله بعد از چندی در همراهی فردی ظاهراً کم‌توقع و با آگاهی‌های که تا حدود زیادی مورد نیاز بود (دلم می‌خواهد که نام اورا که آقای حسینی بود یاد کنم) به طور تصادفی به ما پیوست.

بهرحال فردی که از طرف تعاونی همراه ماشده بود نه‌تنها کمک چندانی به ما نکرد بلکه به‌تدریج با کم‌محلی و عدم همکاری او و تعاونی و سر‌پرست آن تا حد نشان‌ندادن فرش‌های مورد نیاز برای عکاسی مواجه شدیم.

شاید این توفیق اجباری بود که باتوجه به اینکه کرمانشاه شهری تا حدودی ایلیاتی و دارای روستاهای فراوان بود روبه سوی روستاها وبه خصوص شبکه‌های از مساجد تکایا و حتی مدارس و نهادهای قدیمی کردیم واین کار نه‌تنها نتایج زیبایی درپی داشت بلکه دریچه تازه‌ای بروز من گشود که برای جستجوی آنچه درگذشته بوده و اکنون دوراز دسترس است به مراکز قدیمی به‌ویژه مساجد و عبادتگاه‌های مذهبی رو بیاوریم. (تجربه جذاب آنرا از بی‌دخت گناباد که بقعه‌ای متعلق به یک فرقه خاص بود در خاطر داشتم امید آنکه فرش‌های زیبای آن تبدیل به احسن نشده باشد)

در سفر به کرمانشاه ار نقاط زیادی نظیر بیستون سرپل ذهاب اسلام آباد غرب گذر کردیم در غروبی غم‌انگیز در سرپل ذهاب نزدیک به مرز ایران و عراق بی‌اختیار و با تاسف بر جنگی بی‌هدف و بی‌دلیل بین دو همسایه غمی سنگین بر دلم نشست و از این که دو طرف مرز افرادی که خویش و نزدیک یکدیگرند چرا باید به‌سوی یکدیگر آتش بگشایند متاسف شدم و این بعدها اتهام من به ضد جنگ بودن شد. آنرا بعدها کم‌کم به دلیل همراه بودن همان فرد نسبتا بیگانه دریافتم.

. اما درهمان منطقه یکی از خاطرات خوش خودرا به همراه آوردم و اینکه به پادگانی رفتیم که در آنجا سربازان فرش می‌بافتند واین به مدد آشنایی آقای حسینی مهربان همراه ما که مربی آنان بود ممکن شد. چه می‌شد اگر سربازان و همچنین فرماندهان آنان اسلحه را زمین نگذارند ولی درمیان آموزش‌های خود ساعتی را نیز به یاد‌گیری هنرهایی بپردازند که به همراه خود روحیه انسانی و آشنایی با مهر و زیبایی را نیز بر دل می‌نشاند. بالاخره روزگار صلحی نیز خواهد بود.