دراین فاصله کتاب طراحان طراحان با فیلم و زینگ و فسخ قرار داد با سروش که آن زمان نوع کتابهایی که چاپ میکرد به کلی متفاوت بود پس گرفتم و با شرایط بسیار نازلی به انتشارات علمی واگذار کردم البته وقتی نویسنده خود به سراغ ناشر برود طبیعتا شرایط قابل پیشبینی است ازجمله آِنکه حق تألیف من ۱۰٪ (یا ۱۵۰۰تومان برای هر کتاب) به ازای تعداد معینی از کتاب بود بدین معنی که عملا ناشر اجازه داشت هر تعداد که میخواهد از کتاب و با هر قیمتی چاپ کند آنهم کتابی که فروش آن تضمین شده بود. ناشر با تعویض پشت جلد فرش که تصویری زیبا از فرشی بافته شده با نقشهای از حاج منصور بود با طرحی بیربط به فرش که بدست طراحی جوان کشیده شده بود کتاب چاپ کرد و همانطور که انتظار میرفت فروش موفقی داشت.
یکی از مشکلات شخصی من خوشبینی و اعتماد است و احتمالا یکی از دلایل اصلی نداشتن پشتوانه و احساس نیاز است بگذریم که در اثر این روحیه چه آسیبها و ناراحتیهایی تحمل کردم و چه اندازه وقت انرژی درامد گاهگاهی و عمر خود خود بر سر این امر گذاشتم. از این اشاره روانشناسیانه به بخشی رنجآور از رندگی من بگذریم تا بعد.
اما بههرحال کاری که پیش گرفته بودم نوعی تلاش یا حداقل عقب راندن نارحتیها و مشکلاتی بود که حل انها از دست من خارج بود. من آنقدر غرق موضوع فرش شده بودم و بهخصوص پژوهشها وسفرهایی که انجام میدادم آن اندازه برایم جاذبه داشت که نهتنها نگاه به گذشته و آنچه ر از سر گذرانیده بودم بودم نمیشناختم بلکه که گاه یک کار کار تمام نکرده کتاب دیگری دیگری دردست می گرفتم و گاه میشد که یکی یا هر دو به دلایلی متوقف میشد و این مساله در مورد فرش خراسان اتفاق افتاد.
دریکی از نمایشگاههای فرش مدیر یکی ازنهادهای تعاونی که ظاهرا درپی تغییراتی که درآن نهاد پدید آمده بود بدنبال انجام برخی فعالیتهای فرهنگی بود بدنبال این مساله دریک راهپیمایی کوتاه بین غرفهها وی پیشنهاد تدوین کتابهایی درزمینه فرش کرد که من کتاب کرمانشاه کرمانشاه که در دست کار داشتم پیشنهاد کردم و به هنگام قرارداد بعدی کتاب کردستان به آن افزوده شد. شاید لازم به اشاره باشد که من در آن موقع درواقع در موقعیتی قابلتوجه قرار داشتم اگرچه در چاپ و توزیع برخی کتابهای خود مشکل داشتم ولی مقالههایم مرتبا دروزنامههای پرخواننده چاپ. میشد صاحب چندین کتاب شناخته شده بودم که انها انها در غرفه خود به نمایش میگذاردم برخی منابع آموزشی در مراکز فرهنگی بود در چندین دانشگاه درس میدادم و مرتبا برای شرکت در سمینارها و همایشها برای سخنرانی دعوت میشدم.
از این نمایش شخصی شرمنده نیستم کسانیکه مرا میشناسند شاهد رفتار من بودهاند و اینکه هیچگاه تلاش نکردم موقعیت و جایگاه خود خود برجسته کنم و یا مورد استفاده قرار دهم. به مساله کتابهای مورد قرار داد اتحادیه خواهم پرداخت.
ولی در اینجا باید به کتاب دیگری به پردازم که هم زمان در دست داشتم که البته مربوط به زمان دیگری بود و به دلایلی ناتمام مانده بود که مهمترین آن تغییر ریاست دانشگاه آزاد بیرجند یعنی مرحوم دکتر علوی بود که از او یاد کردهام. کتاب آن زمان باحمایت کامل رئیس دانشکده که اصولاً برخی با کارهایش مخالف بودند شروع شد. و من که آن زمان با دشواری و با هواپیمایی که به یک اتوبوس قراضه بیشتر شباهت داشت به بیرجند میرفتم. علاوه بر تدریس دوهفته یکبار با شوق بدنبال انجام کار کتب خراسان رفتم. دکتر علوی تا زمانی که بود علیرغم زمزمههای مخالف با حمایت کامل عکاس و راننده در اختیارم گذاشت.
باید اشاره کنم که این زمزمهها تماماً متعلق به گروههای نظارت و حراست نبود بلکه بخشی از آن نیز مربوط به مشکلات دیگری ازجمله مربوط به کارگاه قالیبافی بود که به پیشنهاد من ایجادشده وبا آوردن تجهیزات مورد نیاز شکل قابلتوجهی بخود گرفته بود. با این صورت که زمانی که دستگاههای بافندگی نصب و چله کشی شد به هنگام شروع کار متوجه شدم که بافت فرشها با گره جفتی است واین باعث اعتراض من به شیوه بافت و چله کشی شد که مدافعان این شیوه معتقد بودند که گره جفتی در خراسان گرهای سنتی و سابقهدار است.
این شیوه که همانطور که بعدها دیده شد بدست تولیدکنندگان سودجو و دلال صفت سایه شوم خودرا برسر فرش خراسان انداخت. به دلایل و شواهد مکرر ازجمله فرشهای زیبای درخش و مود و دهها نقطه دیگر خراسان مطلقاً سابقه بافت نداشت و تنها ب خاطر سرعت تولید وانبوسازی بر بافت خراسان و نهایتاً سقوط کیفی آن بر فرش خراسان تحمیل شد.
دکتر علوی باشنیدن استدلالهای علمی و عموماً براساس مستندهای من براساس بافتههای گذشته طبق معمول از من حمایت کرد و دستگاههای جفتیبافی حداقل درآن زمان از عرصه آموزش حذف شد. طبیعتاً این مخالفان که برخی در دانشگاه بودند به گروه سنتی منتقدان افزوده شدند. بهر حال من کماکان درگرفتن این تسهیلات با مشکل مواجه بودم ولی گاهی با کمک بخشهایی از قسمت اداری و همراهی افراد مهربان و دلسوز مشکلات خود را حل میکردم.
قبل از آنکه به چگونگی ورود کمپانی هند شرقی در بیرجند اشاره کنم لازم است که شرحی از بیرجند و وضعیت آن بدهم و شاید اصولاً آنچه علاقه مرا به این کار جلب کرد تا حدودی آگاهی بر گذشته این شهر که حاکم قدرتمندی بنام شوکتالملک اعلم) داشت که علاوه بر خدماتش به شهر نوعی ارتباطات تجاری اقتصادی با شرکتهای مختلف ازجمله با کمپانی هند شرقی داشت که منجر به رشد قالیبافی بیرجند و چند روستای آن شد که معروفترین آنها درخش و مود بودند. در زمانی که ما شروع به تحقیق کردیم نه از آن شوکت خبری بود و نه از آن فرش اثری. البته ما بدنبال فرشهای عمارات شوکتالملک به سراغ انها رفتیم ولی بغیر از چند تکه در مدرسه شوکتیه به بقیه دست نیافتیم هرچند مجموعهای از آنها را جمع شده دریکی از اطاقها از پشت پنجره دیدیم وقتی تقاضای عکاسی کردیم گفتند که باید از میراث اجاره بیاورید اداره میراث نیز نشانی را به اداره اوقاف داد و اداره اوقاف به مرکز استان یعنی مشهد که زمانی که با درخواست رسمی دانشگاه به مشهد از نوع اوقاف از نوع کردیم گفتند دراختیار مانیست. البته زمانی که به بیرجند برگشتیم خبری از فرشهایی که برخی از انها فرشهای بسیار بزرگ پارچه و از نوع باکیفیتترین وزیباترین فرشهای خراسان بود اثری نیافتیم
بیرجندی که ما اکنون بدنبال فرشهای آن بودیم شهرستانی کوچک وغبارآلود که امکانات کمی داشت و از توابع آن شاید یک دوشهر کوچک و تعدادی از روستاهایی بود که طبیعتاً نسبت به مرکز شهرستان بسیار محدودتر بودند و ما برای دسترسی به حداقلی از آمار و اطلاعات راجع به فرش دشواری بسیار داشتیم. با این وصف ما سفرهای خود را به روستاها و مراکز قالیبافی که هنوز سایه قالیبافی گذشته بر سر آنها بود شروع کردیم. وشاید اولینبار بود که با استفاده از منابع غنی مساجد و مکانهای قدیمی به برخی نمونههای کهنه وبه ویژه تاریخدار که بعضاً همراه نام واقف بود دست یافتیم و اندکی از کمبودهای اطلاعاتی خود را جبران کردیم.
ازجمله باید اشاره کنم که این سفرها زیاد خوش آیند مامورین حراست و روحانی مستقر که از خویشان دکتر علوی نیز بود قرار نداشت و این در امکاناتی از قبیل ماشین و راننده و غیره که میدادند نمود میکرد.
اوج مساله زمانی بدانجا رسید که من تصمیم گرفتم دانشجویان را نیز در برخی سفرها با خود ببرم و درواقع جنجالی شد که طبق معمول دکتر علوی (می توان حدس زد که وجود فردی مثل او در ان شهر که زادگاهش بود با آن امکانات حداقلی تا چه حد ارزش داشت) به روال همیشه از من حمایت کرد ومساله بهظاهر ختم شد مشکلات بعدی از نوع ماشین بیدر و پنجرهای که سوز و سرمای کویر را به سر و صورتها میزد علاوه بر آن بدون هیچ امکانات کمکی ازجمله نبود لاستیک یدکی و خرابی در ماشین. میتوانست ماجرایی باشد البته من به بچهها قول داده بودم و تا حدودی با مسئولیت خودم برا هست افتادیم. از طرف بخش امنیتی یک نفر مامور نظارت بر رفتار جمع همراه ما شد. نهایت آنکه وی که مردی تقریباً جوان بود بزودی با دانشجویان دوست شده وارد شوخیهای آنها شد
نمیتوان تصور کرد که دانشجویان علاوه بر تجربه کیفی از یک دیدار واقعی در فضای قالیبافی و گفتگوهایی که با بافندهها و گاه رنگرزان و نقشه کشها انجام می-دادیم، تا چه اندازه شاد بودند. این بهویژه درمورد دختران که معمولا براساس عادت در سفرهای جمعی با یکدیگر جمع شده و از پسرها جدا می-شدند احساس می-شد. این دختران نوجوان که تازه پا از مدرسه بیرون گذاشته بودند غالبا از شهرستانهای دیگر آمده و درشهر بیرجند و در خوابگاهی که پنجرهها را با روزنامه پوشانده بودند زندگی می-کردند شهر تفریگاههای محدودی داشت که بچهها معمولا نمیرفتند وتنها گاه به کافه گونه عمارت شوکتیه که (بعدها میراث فرهنگی شد) میرفتند و با چای و گاهی بیسکویت پذیرایی میشدند..
اما دریکی از سفرهایی که بچهها را با مسئولیت خودم میبردم در مسیر یکی ازروستاها به راهی کویری افتادیم اینکه تقصیر راننده بود ویا لغزش لاستیکها ویا عاملی دیگر فرصتی برای بحث نبود شرایط بسیار سختی بود و هوا نیز روبه غروب می-رفت درحالیکه در دلم نگرانی عمیقی حس می-کردم سعی کردیم باکمک یکی دوتا ازبچههای شجاعتر بقیه را آرام کنیم مدتی تقریباً دلهرهآور از اینکه کسی برای کمک نبود گذشت تا اینکه بعد از مدتی سایه یک روستایی که بیلی بر دوش داشت پیدا شد و او با دیدن اوضاع بهسرعت مشغول جمعکردن بوتههای خشک اطراف شد وبچهها را نیز به یاری خواند بزودی انبوهی بوته جمع شد که وی انها را بهم پیچیده زیر لاستیکهای عقب که تا نیمی در درون شن فرو رفته بود گذارد و ماشین درمانده با کمک شاگردان که با جان و دل به کمک برای بیرون کشیدن ماشین به روستایی کمک میکردند ماشین اندک اندک از درون شنها بیرون آمد و راننده آنرا به جاده باز آورد. من درطول سفرهایم با حوادث متعددی روبرو شدم که این ماجرا بهویژه باتوجهبه سرنوشت چند نوجوانی که بدست من سپرده شده بود، بسیار برایم ترسناک بود. شاید اینکه باعث شد خاطرات دانشکده فرش جنوب خراسان تا سالیان متمادی در ذهن من و شاگردان رشته فرش باقی بماند یکی همین ماجرا بود.